تبليغاتX
نباطستان
حميد رضا رفت! (زندگي اما همواره در آغاز است!)جمعه بیست و ششم مهر 1387 22:1

صبج كه از خوب بيدار شديم خستگي ديروز كاملا از تنمان در آمده بود. بعد از خوردن صبحانه مشغول گذاشتن لباس ها در ماشين لباس شويي شدم. همين طور كه جيب لباس ها را براي اطمينان از خالي بودنشان مي گشتم به پنيكوت گفتم: " يك ماهي هست كه با يك تيم شنا آشنا شدم. امروز تمرين داريم. مي خواي بياي؟"

پنيكون گفت: "چرا كه نه؟ اتفاقا دلم براي بوي كلر خيلي تنگ شده!"

داشتم جيب لباس هاي ديروز رو مي گشتم كه كارتي كه پريا داده بود رو پيدا كردم. گفتم: "هي پسر! خوب شد اين رو گم نكرديم!" بلند شدم و كارت رو با آهنربا روي درب يخچال چسبوندم.

پنيكوت  مي خنديد.

روي كارت نوشته شده بود:

 

نمايشگاه نقاشي بچه هاي آسمان

 سود حاصل از نمايشگاه،

به نفع بچه هاي آسمان خواهد بود

 مجموعه آثار:

نقاشي هاي بچه هاي آسمان

و

كار هاي پريا بردبار (طرح آبرنگ) 

افتتاحيه:17/7/1397

به مدت يك هفته

 

به پنيكوت گفتم: "يك هفته مونده!"

با صداي بلند خنيد و گفت: " غم مخور دوست من. چشم به هم بزني شده هفته ي بعد!" و با اين پرسش ادامه داد: "حالا اين تيم شنا چطور تيمي هست؟"

توضيح دادم: "تيم كه به صورت يك باشگاه حرفه اي باشه نيست. جند نفري هستيم كه يك سانس استخر رو با ناجي و درست مثل يك سانس معمولي اجاره كرديم.منتهي فرقش اينه كه فقط خودمون هستيم و مي تونيم راحت شنا كنيم."

 وقتي به استخر رسيديم پنيكوت رو به دوستان جديدم معرفي كردم و همينطو ايشان را به پنيكوت معرفي كردم: " پني كوت معرفي مي كنم؛ رامبد،‌ راد مهر، شاهرخ، ادريس، حميد رضا، هوشنگ، تهمتن و در آخر اين آقا هم كه اسمش هم مثل شنا كرندش پيشرو هست!"

پيشرو چشمكي زد و دست پنيكوت رو به رسم دوستي و احترام فشرد. پنيكوت هم با تك تك بچه ها خوش و بش كرد و بيشتر آشنا شد. همه با لبخند به پنيكوت خوش آمد گفتند. حميد رضا اما كمي چهره اش گرفته و ناراحت بود! اين در حالي بود كه همه حميد رضا رو به خوش رويي و تبسم ميشناختيم!

وقتي از حميد رضا علت گرفتگي چهره و سرحال نبودنش را پرسيديم گفت: "چيزي نيست. كمي سينه ام درد مي كنه!"

رادمهر گفت: "اگر سينه ات درد مي كنه امروز شنا نكن."

اما حميد رضا پاسخ داد كه: "نه چيز مهمي نيست. از ديشب كمي عضله ي سينه اي بزرگم (نام عضله اي در جلوي سينه) گرفته. شنا كنم خوب ميشه!"

 آن روز به خاطر پنيكوت خيلي كم شنا كرديم شايد 1500 متر!

وقتي داشتيم از آب بيرون مي آمديم، مايو ي حميدرضا به لبه ي تيز و خيلي خطرناك نردبان استخر گير كرد و پاره شد. هوشنگ به شوخي گفت: "حميد خان مايوت رو محكم دو دستي بچسب نيفته!" همه با هم شروع به خنديدن كرديم. حميد رضا هم داشت مي خنديد كه ناگهان دستش رو روي قفسه سينه اش گذاشت و با چهره اي در هم كشيده گفت: "حالم خوب نيست." و روي زمين نشست و بلافاصله بيهوش شد و شروع به لرزيدن كرد. تمام عضلات بدنش منقبض شده بود.

سر ناجي استخر كه صحنه را ديده بود به سمت ما اومد و گفت: "چيزي نيست." و پاي حميدرضا را بالا گرفت تا خون به مغزش برسد و ادامه داد: "حتما فشارش افتاده، الان خوب ميشه!"

بالاي سر حميد رضا نشسته بودم و دستم رو زير گردنش گذاشته بودم تا بتونم به خاطر تكانهايي كه مي خورد سرش رو از برخورد با زمين  حفظ كنم. نفس كشيدنش با خر خر همراه شده بود و كم كم رنگش به كبودي مي رفت، خيلي سريع صداي خرخر تنفسش هم قطع شد. سريع ارزيابي فلبي تنفسي كردم و ديدم كه نبضش نميزنه و تنفسش هم قطع شده. با صداي خيلي بلند و سراسيمه گفتم آقاي اكرامي (سرناجي) حميد داره ميره!

سرناجي جايش رو با من عوض كرد و به كمك همكارش شروع به احياي قلبي ريوي كردند. مدير استخر را صدا كردم و گفتم: "سريع به اورژانس زنگ بزنيد."

مدير استخر گفت: "فاصله ي اورژانس تا اينجا 5 دقيقه بيشتر نيست. الان ميان نگران نباشيد."

سرناجي مشغول دادن تنفس مصنوعي به حميد رضا بود اما ديدم شكم حميد رضا مثل بادكنك باد شده. معلوم بود كه راه تنفسي حميد رضا بسته شده و هوا به جاي ريه وارد معده ميشه. با عصبانيت گفتم: "معلوم هست داري چيكار مي كني؟! معده ي اين بدبخت رو پر از هوا كردي!"

سرناجي رو كنار زدم،‌وضعيت سر حميد رضا رو درست كردم و خودم مشغول دادن تنفس مصنوعي شدم. رادمهر هم به كمكم اومد و شروع به انجام ماساژ قلب كرد.

هر دو تنفس مصنوعي كه مي دادم رادمهر 5 باز قلب حميد رضا رو فشار مي داد. وقتي رادمهر قلب رو ماساژ مي داد، عصباني و با صداي بلند داد مي زدم: "پس اين اورژانس لعنتي چي شد؟" و دهنم رو از مايعي كه از دهن حميد رضا بيرون زده بود پاك مي كردم. به علت تنفس اشتباه سرناجي و وارد كردن هوا به مقدار زياد به معده ي حميد رضا كمي  از مايعات معده حميد رضا به دهنش آمده بود كه كار رو بد تر كرده بود.

به حالت تمنا، مي گفتم: "حميد برگرد، خواهش مي كنم" و در اين موقع 5 باز فشار قلب تموم ميشد و من دوباره دو تنفس مصنوعي ديگه رو شروع مي كردم و بعد از من رادمهر شروع به تنفس ماساژ قلب مي كرد: "1001- 1002-1003-1004-1005. بابا آدم برو!"

و من دوباره به حميد تنفس مصنوعي مي دادم. بار ها و بار ها اينكار را تكرار كرديم اما انگار حميد رضا خيال برگشتن نداشت.

 كمي آنطرف تر از ما بحثي شروع شده بود:

ظاهرا سرناجي گفته بود: "فايده نداره. اورژانس نمياد. برش داريم با ماشين من ببريمش بيمارستان."

پيشرو مخالفت كرده بود كه: "نه. بهتره صبر كنيد تا اورژانس بياد. حداقل 5 دقيقه وقت لازمه تا برسيم بيمارستان و تو اين 5 دقيقه كاري از كسي بر نمياد. 5 دقيقه براي ما خيلي وقت زياديه! نبايد حروم بشه! بذاريد بابا آدم و رادمهر همينجا كارشون رو بكنند تا اورژانس بياد."

سرناجي گفته بود: "اگه چيزي بشه مسئوليتش با منه و من اجازه نمي دم اينجا بمونه. مي بريمش بيمارستان."

نتونستيم سرناجي رو متقاعد كنيم كه تصميمش اشتباهه. آخر سر هم جسم لخت حميد رضا رو توي ماشين گذاشتيم و سرناجي و ادريس او را به بيمارستان بردند.

 دهنم را با آب شستم. لباس پوشيديم تا به بيمارستان برويم. از در استخر كه بيرون آمديم تازه اورژانس رسيد. هوشنگ با عصبانيت گفت: "الان مي آييد؟"

راننده گفت: "تقصير از ما نيست."

هوشنگ جواب داد: "آره. حتما من مقصرم!" خيلي عصبي بود.

پنيكوت به راننده گفت: "بله شما حق داريد. مشكل از بالا تر هست. اي كاش ما هم بهتون گفته بوديم ديگه به اورژانس نياز نداريم تا شما هم اين راه رو ديگه نمي اومديد چه بسا كه همين الان يك بنده ي خداي ديگه به كمك شما احتياج داشته باشه. ما هم اشتباه كرديم!"

 وقتي اورژانس رفت پيشرو گفت: "بيايد از اين سمت بريم. از بين اين درخت ها خيلي زود تر ميرسيم بيمارستان. من راه رو بلدم"

راه افتاديم. مسيري كه مي رفتيم سراشيبي تپه مانندي بود كه پر از درخت كاج بود. توي راه شايد بيشتر از 20 سرنگ خوني لا به لاي درخت ها ديديم. ديگه آشغال هايي كه روي زمين ريخته شده بود پيش سرنگ ها اصلا به چشم نمي آمد.

وقتي به پياده رو رسيديم درب يكي از فاضلاب ها كه عمق كمي هم نداشت را دزديده بودند. شانس با ما بود كه شب نبود اگر نه هيچ بعيد نبود كه يكي از ما هم درون اين چاله ي بزرگ بيفتيم.

وقتي به بيمارستان رسيديم ادريس دم در بخش اورژانس خيلي آرام گريه مي كرد.هيچ كس جرات نمي كرد چيزي بپرسد. آخر سر تهمتن با صداي گرفته گفت: "ادريس؟!"

و ادريس فقط گفت: "حميد رضا رفت!"

 هر كداممان، ساكت يك طرفي نشسته بوديم. نه حرفي ميزديم. نه كاري مي كرديم. تهمتن رفت تا به خانواده حميد رضا خبر بده. چه كار سختي رو به عهده گرفته بود. دكتر علت مرگ حميد رضا را آريتمي شديد و پمپ نشدن خون در بدن توضيح داد.

كمي آنطرف تر از ما چند نفري با سبد هاي گل، مادري كه تازه فرزندش را به دنيا آورده بود از بيمارستان مرخص مي كردند.

روي جدول خيره به خانواده ي در حال شادي نشسته بودم. پنيكوت كنارم نشست. دستي به پشتم كشيد و گفت: "تسليت مي گم!"

گفتم: "به نظرت وقتي ما داشتيم احياش مي كرديم روحش كجا بود؟ ممكنه اون موقع ما رو نگاه مي كرده؟ شايد هم حرص مي خورده كه لا مصب ها درست احيا كنيد. دارم مي ميرما!"

پنيكوت گفت: "شما كارتون رو درست انجام داديد. امروز وقت سفر حميد رضا بود. هر كاري مي كرديد مي رفت. حتي اگه اورژانس همون اول ميومد يا حتي حميد رضا استخر هم نمي ومد امروز بايد سفر مي كرد."

 همين موقع بود كه مادر در حالي كه فرزند تازه به دنيا آمده اش را در آغوش داشت بيرون آمد. همه با هم سدت زدن و سوت كشيدن.

پنيكوت شانه ام را فشر داد و گفت: "مي بيني بابا آدم؟ زندگي همواره در آغاز است!"

اشكي از گونه ام لغزيد و گفتم: "آره! زندگي هميشه در آغاز است! خدانگهدارت حميد. شايد روزي دوباره ديدمت!"


درباره

نباطستان كجاست؟ نباتي ها چه كساني هستند؟ چرا نباطستان؟ چرا نباتستان نه؟
امروز همه نباتي شده ايم، فقط تعداد اندكي هستند كه هنوز نباتي نشده اند. در اين ديار نباتي اتفاقات زيادي خواهد افتاد. اگر مايل به دانستن جواب اين سوال ها هستيد هر ماه يك بار به نباطستان سر بزنيد تا علاوه بر جواب اين سوال ها، از جريان هايي كه براي بابا آدم و دوستش پنيكوت(Penikot)، اتفاق مي افتد با خبر شويد.
چگونه؟
در خبرنامه نباطستان عضو شويد، خبر به روز شدن نباطستان از بابا آدم.

دوستار نباتي شما بابا آدم!

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

پیوندها

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar



کد موسیقی در نایت اسکین