ساعت نزديك هفت صبح بود كه تازه از فرودگاه به شهر رسيده بوديم و برف سبكي هم شروع به باريدن كرده بود. خيابان ها هنوز خيلي شلوغ نشده بودند.
پنيكوت همانطور كه با دقت به اطراف خودش نگاه مي كرد گفت: اينجا همه چيز عوض شده. شكل و اسم خيابان ها، ساختمان ها و خلاصه همه چيز عوض شده.
بي اينكه چيز اضافه اي بگويم فقط گفتم: "همينطوره. حق با توست." و به رانندگي خودم ادامه دادم. همينطور در حال رانندگي بودم كه ناگهان پنيكون هيجان زده گفت: " بابا آدم. اون پيرمرد لبو فروش رو نگاه كن."
گفتم: "دوست داري كمي لبو بخوريم؟!"
پنيكوت گفت: "معلوه كه مي خوام! از روزي كه به فرنگ رفتم لبو نخوردم."
خودرويم رو كناري پارك كردم و به سمت پيرمرد لبو فروش رفتيم. پيرمرد تازه داشت چغندر هاي نيمه پخته را آماده مي كرد. پنيكوت چنان ذوق زده به پيرمرد سلام كرد كه گويي صد سال است او را مي شناسد و چه شگفت زده شدم وقتي كه پيرمرد هم با صدايي رسا و خيلي گرم با خوش رويي هر چه تمام تر از ما استقبال كرد.
پيرمرد گفت: "صيح بخير جوانان! اين وقت صيح آمده ايد لبو بخريد؟!"
خنديدم و به تلافي گفتم: "صيح بخير. شما اين وقت صبح لبو مي فروشيد؟!"
پيرمرد با كمي دلخوري گفت: " چاره اي نيست. بايد از صبح زود شروع به لبو فروشي كنم."
پنيكوت گفت: "چطور؟"
پيرمرد ادامه داد: "پسري سي ساله دارم كه عقب مانده ذهني و هم جسمي است و عملا جز خرج تراشي كار ديگري برايم نمي كند. چه كار كنم؟! جگر گوشمه! من به وجود آوردمش. من مسئوليت اون رو دارم. نمي تونم ولش كنم به امان خدا! اگر ولش كنم به امان خدا تو تنهايي هاي خودم به وجدانم چه جوابي بدم؟! حقوق بازنشستگي هم كه كفاف خرجمان را نمي دهد.مجبورم از صبح زود كار كنم."
پنيكوت گفت: "مگه بهزيستي كمك هزينه به شما نمي دهد؟"
پيرمرد گفت: "خدا خيرشان بدهد. پولي كه به ما مي دهند اينقدر ناچيز است كه خرج پول لباس هاي پسرم را فراهم كند خوب است چه برسد پول دارو و دكتر پسرم را."
و ادامه داد: "دو سال پيش هم مادرش به علت سرطان خون فوت كرد. همه ي پس انداز و خودرو و هر چه داشتم و نداشتم را خرج درمان اون خدا بيامرز كردم كه فايده هم نداشت. اين شد كه با پولي كه برام باقي مونده بود فقط تونستم اين گاري و اين لوازم رو تهيه كنم و با اين چغندر ها كمي كسب درآمد كنم. زمستون ها رو لبو مي فروشم. بقيه فصل ها هم خدا بزرگ است."
پيرمرد كه متوجه چهره درهم ما شده بود خنديد و گفت: "ببخشيد نمي دونم چرا درد دلم براي شما باز شد. نگفتيد؛ اين وقت صبح آمده ايد لبو بخريد؟! لبو هاي من تا نيم ساعت ديگه آماده ميشه. تا اون موقع هم بچه مدرسه اي ها ميان و سر راهشون ازم لبو مي خرند. به اميد اونها از صبح زود كارم رو شروع مي كنم." و باز با لبخند ادامه داد: "فكر نمي كردم اين وقت صبح بتونم به آدم بزرگ ها هم لبو بفروشم!"
داستان بازگشت پنيكوت و بي خبريش از نباتي شدن مردم (مراجعه شود به داستان « بازگشت به نباطستان ») را برايش تعريف كردم و اين كه چهقدر ذوق كرد كه شما رو اين وقت صبح در اينجا ديده.
پيرمرد رو كرد به پنيكوت و به شوخي گفت: "بنابراين پس از سالها به ديارت برگشتي و تو فرنگ لبو گيرت نيامده و الان دلت لبو خواسته؟"
و هر سه خنديديم.
پيرمرد اينبار جدي دامه داد: "به ديارمون خيلي خوش آمدي هر چند كه اسمش رو عوض كردند و حتي به اشتباه نباطستان مي نويسند و همه نباتي شده اند. ولي با همه اين ها خيلي خوش آمدي. خيلي خوب كردي كه برگشتي. به نظر مياد كه شما دو نفر هنوز نباتي نشده ايد. هر يك نفر كه نباتي نشده باشه مي تونه براي بقيه مفيد باشه و اونها رو از نباتي بودن در بياره."
و با اون صداي گرمش شعري رو برايمان دكلمه كرد و چه تاثيري بر ما گذاشت. شعر مي گفت:
من چهره ام گرفته!
من قايقم نشسته به خشكي.
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست.
يك دست بي صداست.
من، دست من ز دست شما مي كند طلب!
فرياد من شكسته اگر در گلو
و
اگر فرياد من رسا
من از براي راه خلاص خود و شما فرياد مي زنم.
در فكر فرو رفته بوديم كه پيرمرد گفت: " از من ديگه گذشته. من يك لبو فروش شكسته ام. شما جوانها بايد دقت كنيد و اونا كه نباتي شدند رو آگاه كنيد. لبو هاتون هم آماده شد."
به هر كدوممون تكه اي لبو داد و مقداري هم در كيسه ريخت و به پنيكوت داد و با اسرار زياد، پول لبو ها را گرفت.
اين بار هم من، هم پنيكوت به پيرمردي كه سختي زياد خيلي شكسته اش كرده بود قول داديم تمام سعيمان را براي خارج كردن مردم از اين حالت نباتي و برگرداندن نباطستان به حالت اوليه خودش انجام دهيم. به پيرمرد خدانگهدار گفتيم و سوار خودروهايمان شديم و به راهمان به سوي خانه من ادامه داديم.
پنيكوت گفت: "باباآدم ديدي هنوز هستند كساني كه نباتي نشده اند. گيرم كه تعدادشون خيلي كمه و بي هدف هستند. براي همين به چشم نمي آيند."
گفتم: "گفتگو نداره كه حق با توست." و هر دو به سكوت فرو رفتيم.
شعر از نيما يوشيج.
ادامه دارد.
در خبرنامه عضو بشيد بابا آدم خبرتون مي كنه كه نباطستان به روز شده.