تبليغاتX
نباطستان
اين نباتي ها! (قسمت اول – پل عابر پياده)شنبه هفدهم شهریور 1386 21:33

ساعت حدود سه بعد از ظهر بود كه به خانه رسيدم. براي پنيكوت كوبيده خريده بودم. مي دانستم جايي كه او بوده مانند لبو دستش به كوبيده هم نرسيده و حسابي خوشحال مي شود. داخل اتاقي كه پنيكوت بود رفتم و از اينكه ديدم هنوز خوابيده تعجب نكردم هر چه باشد مدت زيادي را در هواپيما براي رسيدن به ديارمان سپري كرده و حسابي خسته شده بود.

به شوخي صدايش كردم: "پاشو تنبل خان! لب و لوچه اش رو نگاه كن! هنوز از لبوي امروز صبح قرمز است!"

پنيكوت خميازه كشان گفت:‌ "صبح بخير. بابا آدم مگه ساعت چنده اين جور داد و قال مي كني؟!"

گفتم: "مرد حسابي صبح بخير چيه؟ ساعت 3:35 بعد از ظهره. پاشو! موفق شدم يك هفته از شركت مرخصي بگيرم تا جناب عالي رو ببرم بگردونم. از فردا مي برمت قسمت هاي مختلف شهر رو نشونت مي دم. تا ميز رو مي چينم برو دست و رويت رو بشور و بيا."

منتظر پنيكوت نشسته بودم كه با سيمايي آراسته و مرتب شده با كيسه اي پشت ميز، روبرويم نشست. كيسه را به من داد و گفت: "ناقابله، براي تو آوردمش."

از دوستم قدر داني كردم و گفتم: "شروع كنيم، كوبيده اگر يخ كند ديگه خوردنش فايده اي نداره." و همانطور كه حدس زده بودم از ديدن كوبيده ها، نان، ريحان، پياز و ماست موسير چكيده آنقدر ذوق زده شده بود كه مي شد اين را از برق چشمانش فهميد و گفت: بوي كوبيده را حس كرده بودم حدس زدم برايم كوبيده خريده باشي."

 

ناهار را كه خورديم گفت: "مي خوام دانشگاهي رو كه درش درس خواندي رو ببينم."

گفتم:‌ "باشه قبول. شب رو زود مي خوابيم و فردا صبح مي رويم دانشگاه رو نشانت مي دهم."

شب را خيلي دير خوابيديم. با هم خاطرات قديم را مرور كرديم اما با اين حال صبح زود بيدار شديم و پس از خوردن صبحانه اي مختصر راه افتاديم.

 

دانشگاهي كه آنجا درس خوانده بودم در يكي از ميدان هاي اصلي و بزرگ شهر بود كه در آن محله افراد مختلفي از هر قشر رفت و آمد مي كردند. براي رد شدن از خيابان بايد از روي پل عابر پياده اي كه در آنجا بود عبور مي كرديم. ناگهان در نيمه هاي پل ايستادم و به افرادي كه در زير پل آمد و شد مي كردند نگاه كردم. پنيكوت هم به ناچار ايستاد و از من پرسيد: "بابا آدم به چي خيره شدي؟"

گفتم: " به اين نباتي ها. مي بيني هر كس به دنبال كار خودش است. بي خبر از حال كسي كه از كنارشان رد مي شود." "آنجا كه ازدحام شده است رو نگاه كن. دو نفر دعوايشان شده. همان افراد كه به كار هم كار ندارند همه جمع شده اند و دعوا را نگاه مي كنند. انگار نمايشي برپا شده." "اونطرف رو مي بيني؟! آن پسر بچه ي سياه چهره با آن لباس هاي كثيف رو مي گم كه فال مي فروشه و برخي به ترحم ازش فال مي خرند. هيچكس از او نمي پرسد چرا فال مي فروشي؟! چه كسي تو را مجبور كرده به جاي بازي كردن و درس خوندن در مدرسه فال بفروشي؟ مي بيني پنيكوت؟! دنياي عجيبي شده. چرا اينا اينجوري نباتي شده اند؟"

پنيكوت گفت: "نميدونم فقط همين رو بگم كه جز خودشون هيچكس مقصر نيست. اينان خودشون خواستند نباتي شند و درست مثل يك گياه به محيط اطرافشون بي توجه باشند. ولي بابا آدم فراموش نكن در همين خيابان زير ما زيادند كساني كه هنوز نباتي نشده اند."

و حق با او بود.

ادامه داد: "بيا برويم. فراموش كردي مي خواهم دانشگاهي كه در آنجا درس خواندي را ببينم؟"

از او عذرخواهي كردم و به سمت دانشگاه حركت كرديم. وقتي دانشگاه را ديد خيلي خوشحال شد و گفت: "چه قدر دلم مي خواست من هم در اين دانشگاه درس مي خوندم. اينجا مكان پاك و بزرگي است. افرادي كه در اين مكان كار مي كنند و درس مي خوانند بايد مراقب باشند تا نام مقدس دانشگاه آسيب نبيند. اين مكان مي تواند كمك بزرگي براي نباتي ها و نباطستان باشد. فعلا فكرش را نكن. بيا با مترو به خونه برگرديم. دلم مي خواد مترو رو ببينم."

 

من هم قبول كردم و به سمت ايستگاه مترو حركت كرديم.

 

ادامه دارد...


درباره

نباطستان كجاست؟ نباتي ها چه كساني هستند؟ چرا نباطستان؟ چرا نباتستان نه؟
امروز همه نباتي شده ايم، فقط تعداد اندكي هستند كه هنوز نباتي نشده اند. در اين ديار نباتي اتفاقات زيادي خواهد افتاد. اگر مايل به دانستن جواب اين سوال ها هستيد هر ماه يك بار به نباطستان سر بزنيد تا علاوه بر جواب اين سوال ها، از جريان هايي كه براي بابا آدم و دوستش پنيكوت(Penikot)، اتفاق مي افتد با خبر شويد.
چگونه؟
در خبرنامه نباطستان عضو شويد، خبر به روز شدن نباطستان از بابا آدم.

دوستار نباتي شما بابا آدم!

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

پیوندها

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar



کد موسیقی در نایت اسکین