تبليغاتX
نباطستان
ديدار با پدر بزرگ پنيكوت (قسمت سوم - كليه ي پيوندي)شنبه سی و یکم فروردین 1387 22:44

از سر كوچه ي خانه پدر بزرگ تا نانوايي سنگك 5 دقيقه بيشتر راه نبود. به پنيكون پيشنهاد دادم كه از پشت كوچه باغ برويم تا يادي هم از دوران بچگي مان كرده باشيم و كمي هم بيشتر راه برويم و حرف بزنيم و پنيكوت هم از اين پيشنهاد استقبال كرد.

كوچه باغ با كمي تغيير هنوز هم مثل قديم قشنگ بود، فقط آشغال هايي كه نباتي ها جاي جايه كوچه باغ ريخته بودند زيبايي آن روز ها كمتر كرده بود.

با كمي دلخوري به پنيكوت گفتم: "مي بيني؟ حتي كوچه باغ و درختانش هم از شر اين نباتي ها در امان نيستند."

پنيكوت در جواب من فقط سرش را تكان داد.

دستي به پشت پنيكوت زدم و گفتم فراموشش كن. از وقتي كه اومدي تعريف نكردي كه فرنگ چه خبر بود؟ تعريف كن ببينم دنيا دست كيه؟"

گفت: "دنيا كه دست خداست. اما از چه چيز اونجا مي خواي بدوني تا برات بگم؟"

گفتم: "از همه چيزش. از خوبي هاش. بدي هاش. از هر چيزي كه تو اين چند سال اونجا ديدي."

گفت: "بزار اينجوري برات شروع كنم كه اونجا نظم، مديريت و قانون حرف اول رو ميزنه. براي همين هم هست كه همه چي سر جاشه و به به وقتش انجام ميشه. همه چي سر ثانيه و دقيقه برنامه ريزي ميشه. از اتوبوس و قطار بگير تا قرارهاي اداري. يعني هر چي كه فكرش رو بكني سر زمان معين شدش انجام ميشه. تو قرار هاي شخصي اگه 5 دقيقه دير كني طرف مطمئن ميشه كه نمياي و رفتي. اكثر اوقات رفتارشون با آدم منصفانست."

گفتم: "يعني چي اكثر اوقات؟"

پنيكوت ادامه داد: "گاهي وقتي مي فهمند كه خارجي هستي نسبت بهت عكس العمل نشون ميدند ولي تو اين سالهاي اخير اين هم خيلي كمتر شده بود چون ديگه خارجي تو اروپا خيلي بيشتر از قبل شده. در كل آدم ها هم نسبت به چيزي كه اين چندوقت تو اينجا ديدم بشتر به هم اعتماد دارند."

با خنده گفتم: "پس مريض بودي برگشتي اينجا؟"

گفت: "باباآدم، مي خوام چيزي از اونچا برات بگم كه شايد تكراري و شعار گونه باشه ولي حقيقتا شعار نيست."

گفتم: "چي؟"

گفت: "غربت!"

و با كمي مكث ادامه داد: "خيلي حس عجيبيه اين حس غربت!"

گفتم: "بيشتر بگو."

نفس عميقي كشيد و گفت: "يك مهاجر تو فرنگ مثل يك كليه پيوندي مي مونه تو بدن يك غريبه! يا ميگيره يا پس ميزنه. اگر هم مثل من يا امثال من بگيره تا آخر عمر يك جسم بيگانه و خارجيه و اذيت ميشي. بابا آدم امولاسيون كه يادته تعريفش چيه؟"

گفتم: "خب تا اونجا كه يادمه دو تا ماده با هم مخلوط ميشند ولي وقتي رهاشون مي كني و به حال خودشون مي زاري دو باره از هم جدا ميشند. مثل آب و روغن."

گفت: "دقيقا! من اونجا زندگي بدي نداشتم. دوستان زيادي داشتم درامد خوبي داشتم. سرم گرم بود خلاصه ولي تا اينكه تو خونه تنها مي شدم حس مي كردم مال اينجا نيستم و غم عجيبي زخمم مي زد. مثل همون روغني كه از آب جدا مي شد از بقيه آدم ها خودم رو جدا حس مي كردم. بابا آدم، جنس آدم هاي اونجا با جنس ما خيلي فرق ميكنه. باید اونجا باشي تا بفهمي چي ميگم. حتي آب و هواش هم براي ما مناسب نيست. آسمون ابري و بارونش افسردت مي كنه. زمستون هاش بار ها من رو ياد شعر «زمستان» مهدي اخوان ثالث مي نداخت."

 

و با هم شروع به زمزمه كردن كرديم:

 

"سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت.

سرها در گريبان است. 

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را. 

نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند كه ره تاريك و لغزان است.

وگر دست محبت سوي كس يازي 

 به اكراه آورد دست از بغل بيرون كه سرما سخت سوزان است."

 

پس از اينكه شعر را خوانديم كمي سكوت كرديم و سپس لبخندي زدم و گفتم: اگه بخواي غربت رو به كمك چند كلمه توصيف كني چي ميگي؟"

كمي فكر كرد و گفت: "زمستان خاكستري."

و باز ادامه داد: "ميگم زمستان چون سرده و ميگم خاكستري چون رنگ نا اميدی و افسردگيه."

با لبخند گفتم: "پس قربون همين ديار خودمون بشم."

پنيكوت خيلي سريع و جدي گفت: "صد در صد! بابا آدم هر جا كه بريم باور كن آسمونش همين رنگه. به قول پدربزرگ ما خودمون بايد درست باشيم تا ديارمون هم درست بشه. اگه اونا الان جايگاهشون خيلي بالا تر از ماست به خاطر اينه كه خودشون خواستند با نظم و ترتيب به اينجا برسند و رسيدند."

و من فقط گفتم: "گفتگو نداره!"

 

ديگر مي توانستيم جمعيتي كه يكجا ايستاده بودند را ببينيم.

پنيكوت گفت: "بابا آدم اين هم نان سنگكي!"

گفتم: "پس بزن بريم كه بايد يك ساعتي توي صف بايستيم تا دو تا نون بگيريم."

 

ادامه دارد...

 

(گفته هاي پنيكوت بر اساس گفته هاي دوستي كه مدتي را در كشورهاي اروپايي زندگي كرده نوشته شده و هيچ دخل و تصرفي در گفته هاي ايشان نشده. لازم مي دانم در آخر از ايشان كه وقت با ارزش خود را در اختيار اين جانب قرار دادند كمال قدرداني را كنم.)


درباره

نباطستان كجاست؟ نباتي ها چه كساني هستند؟ چرا نباطستان؟ چرا نباتستان نه؟
امروز همه نباتي شده ايم، فقط تعداد اندكي هستند كه هنوز نباتي نشده اند. در اين ديار نباتي اتفاقات زيادي خواهد افتاد. اگر مايل به دانستن جواب اين سوال ها هستيد هر ماه يك بار به نباطستان سر بزنيد تا علاوه بر جواب اين سوال ها، از جريان هايي كه براي بابا آدم و دوستش پنيكوت(Penikot)، اتفاق مي افتد با خبر شويد.
چگونه؟
در خبرنامه نباطستان عضو شويد، خبر به روز شدن نباطستان از بابا آدم.

دوستار نباتي شما بابا آدم!

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

پیوندها

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar



کد موسیقی در نایت اسکین