تبليغاتX
نباطستان
ديدار با پدربزرگ پنيكوت (قسمت چهارم- در صف نانوايي)پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 15:51

پنيكوت نگاهي به صف نانوايي انداخت و گفت: "انگار راستي راستي بايد يك ساعتي در صف نونوايي وايستيم." به پنيكوت چشمكي زدم و گفتم: "پس چرا معطلي؟! بريم وايستيم ديگه!" و در آخر صف ايستاديم.

 

شاطر دستش را در ظرف خمير مي كرد و خمير را با حركات دست و ظريف بدنش بر روي پاروي نانوايي پهن مي كرد و كمي هم كنجد رويش مي پاشيد و با حركت جالبي به تمام بدنش خمير را با همان پاروي مخصوص وارد تنور مي كرد و نان درار هم يكي يكي، نان ها را از تنور خارج مي كرد و از همانجا، نان را روي ميز جلوي مشتري پرت مي كرد و بعد مي آمد و پول نان رو مي گرفت.

 

پنيكوت با تعجب پرسيد: "نون دونه اي 200 چوق شده؟"

در جوابش گفتم: "بله! گذشت اون روز ها كه نون سنگك رو پنج چوق مي خريديم. الان با پنج چوق هيچ چيز، نمي توني بخري پنيكوت عزيزم!"

پنيكوت به نشانه تعجب شانه ها و ابروهايش را بالا انداخت و كمي دهانش را كج كرد.

زني كه نوبتش شده بود 2000 چوق به نان درار داد و گفت: "ده تا." پيش خودم حساب كردم 10 عدد نان سنگك حداقل مي تواند 20 نفر آدم را سير كند و بي شك در آن روز وسط هفته آن زن نمي خواست پذيراي 20 نفر آدم باشد. حالا چرا اينقدر نان مي خريد و چه قدر آن را مصرف مي كرد و چه مقدار از آن بركت خدا، دور ريخته مي شد را فقط خدا مي دانست.

 

كمي جلو تر از ما دو مرد نسبتا جوان در حال بحث در مورد مسائل فوتبال و ورزش بودند كه ابتدا باعث شد فكر كنم ايشان كاشناس علوم ورزشي هستند كه اين چنين در حال بحث با يكديگر هستند اما طولي نكشيد كه به اين نتيجه رسيدم كه آنان متخصص در علومي چون اقتصاد، سياست و حتي علوم زيستي هم هستند چرا كه در همه ي اين زمينه ها خود را صاحب نظر تز از متخصصيني كه حداقل چند سالي در اين زمينه ها تحصيل كرده اند مي دانستند، گاهي چند نفر ديگر هم به بحث آنان اضافه مي شد و بحث ها رونق بيشتري مي گرفت و جالب تر اينكه هميشه نفر سوم يا چهارم ديگري مسبب تمامي مشكلات بود.

خب اين هم يكي ديگر از مشخصات نباتي هاست كه خودشون رو كارشناس در تمامي رشته ها و علم ها مي دانند. به قول دوست عزيزي، در نباطستان، همه هم دكتر هستند و هم مهندس و همگي در كار هم دخالت مي كنند و خود را دانا تر از ديگران مي دانند!

 

پنيكوت با شانه اش به من زد و با اشاره چشمانش شاطر را به من نشان داد كه سيگاري در لب داشت و خاكسترش به قدري بلند شده بود كه هر لحظه امكان داشت خاكستر سيگار هم، همراه كنجد به روي خمير ريخته شود.

 

پيرمرد گوژپشتي با كلاه سياه پشمي و عينك ته استكاني بر چشم، در جلوي ما ايستاده بود. كمردرد و زانو درد ديگر توان ايستادن را از او گرفته بود. بنابراين به كناري رفت و بر روي گوني هاي آرد، نشست.

داشتم به اين فكر مي كردم كه مردم چه قدر بي معرفت شده اند كه يك نفر به اين پيرمرد نگفت: پدر جان، شما بفرماييد نانتان را بگيرد و برويد به هر حال مو سپيدان هم حقي به گردن ما دارند كه داد و بيداد مردم من را از فكر كردن بازداشت.

ظاهرا يك آقايي نوبت گذاشته بود و از نانوايي بيرون رفته بود و سيگاري كشيده بود و حالا دوباره برگشته بود و مردم مي گفتند بايد در انتهاي صف بايستي.

نوبت گذاشتن در صف نانواي و بانك هم واقعا از آن كارهاست! هر چند كه آن آقاي محترم آخر هم با داد و قال فراوان 6 عدد نان خريد و با عصبانيت از نانوايي بيرون رفت.

 

بعد از حدود 50 دقيقه كه خود حاكي از اين است كه تعداد نانوايي ها بسيار ناچيز است، سرانجام به پشت ميز نانوايي رسيديم و پيرمرد را صدا كردم و پيرمرد هم دو عدد نان خريد، تشكر كرد و رفت.

دو پسر نوجوان كه ظاهرا برادر بودند و در اصل دو عدد نان مي خواستند در صف يك دانه اي ها به راحتي، نفري يك عدد نان خريدند و رفتند.

400 چوق به نان درار دادم و گفتم: "دو تا."

مرد جواني كه در پشت ما ايستاده بود و خود را به شكل عجيب و غريبي آراسته بود به پنيكوت زد و گفت: "تو و دوستت اين همه وايستاديد همش براي دو تا نون؟"

پنيكوت لبخندي زد و در جوابش گفت: "پس چيكار بايد مي كرديم؟"

آن مرد گفت: "براي دو تا نون كه تو صف وانميستند عزيزم!"

 

لحني داشت كه مي خواست بگويد من خيلي آدم زرنگي هستم. خب به هر حال در اين روزگار نباتي، زرنگ بودن هم به جاي رادمردي و درستي، براي خودش افتخاري شده است.

 

و آن مرد اينگونه ادامه داد كه: "خب شما دو نفري اومدين و در صف واستاديد؟" بلند بلند خنديد و گفت:‌ "خب شما مغزتان آجر پاره بر مي داره! اگه مي رفتين تو صف يك دانه اي ها، حد اقل بيست دقيقه پيش نونتون رو خريده بوديد." و باز به خنديدنش ادامه داد.

پنيكوت در جوابش گفت: "بله! اون دو پسر نوجوان رو هم ديدم كه همينكار رو كردند .ولي به نظر شما اين كار كار درستيه؟ بي احترامي به حق ديگران نيست؟"

آن مرد اين بار بلند تر خنديد و گفت: " چه بامزه اي! خيلي ساده و خوش خيالي! كي درسته كه حالا تو مي خواي درست باشي؟ هان؟"

پنيكوت در جوابش فقط لبخندي زد.

 

بالاخره نان رو گرفتيم و از نانوايي بيرون آمديم.

پنيكوت پرسيد: "قديما نونا خيلي بزرگتر از اين نبود؟"

گفتم: "خب نون گرون شده بايد كوچيك هم بشه ديگه!"

پنيكوت گفت: "اصلا ول كن اين حرفا رو! مي دوني چند وقته نون سنگك نخوردم؟"

خنديدم و گفتم: "لابد به همون اندازه كه لبو نخورده بودي!" (به داستان «پيرمردي كه لبو مي فروخت و شعري كه برايمان خواند!» در آرشيو موضوعي رجوع كنيد.)

پنيكوت خنديد و گفت: "آره درسته تقريبا همين حدودا! هر چند اين نون كجا و نون بچگي هامون كجا، ولي هر چي باشه نون سنگك نون سنگكه. بريم خونه زود تر بخوريم كه بوش داره من رو از حال مي بره!"

خنديدم و گفتم: " اي شكمو! باشه بريم. مخصوصا اگه اين نون رو با آبگوشت و ترشي بادمجون پدر بزرگ بخوريم كه ديگه يه چيز ديگست."

 

وقتي به خانه رسيديم پدربزرگ سفره را با انواع ترشي و پياز و سبزي خودرن پهن كرده بود. آب آبگوشت رو در كاسه سفالي آبي رنگي ريخته بود و گوشت كوبيده را هم توي سه بشقاب از جنس همان كاسه ريخته بود. نان را خرد كرديم و در آب تريد كرديم و با پياز و ترشي و سبزي خوردن مشغول خوردن شديم.

واقعا كه آبگوشت هاي پدر بزرگ هميشه خوشمزه مي شد!

 

ادامه دارد...


درباره

نباطستان كجاست؟ نباتي ها چه كساني هستند؟ چرا نباطستان؟ چرا نباتستان نه؟
امروز همه نباتي شده ايم، فقط تعداد اندكي هستند كه هنوز نباتي نشده اند. در اين ديار نباتي اتفاقات زيادي خواهد افتاد. اگر مايل به دانستن جواب اين سوال ها هستيد هر ماه يك بار به نباطستان سر بزنيد تا علاوه بر جواب اين سوال ها، از جريان هايي كه براي بابا آدم و دوستش پنيكوت(Penikot)، اتفاق مي افتد با خبر شويد.
چگونه؟
در خبرنامه نباطستان عضو شويد، خبر به روز شدن نباطستان از بابا آدم.

دوستار نباتي شما بابا آدم!

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

پیوندها

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar



کد موسیقی در نایت اسکین