تبليغاتX
نباطستان - ميراث بي فرهنگي!
ميراث بي فرهنگي!دوشنبه سی و یکم تیر 1387 22:50

نزديكاي 9 شب بود كه به خانه رسيديم. باز هم برق رفته بود. كورمال كورمال به دنبال شمع و كبريت مي گشتم تا كمي خانه را روشن كنم. اگر لطف مهتاب نبود گمان نمي كنم مي توانستم شمع را در آن تاريكي پيدا كنم. شمع را كه روشن مي كردم پنيكوت گقت: "چرا از اين مهتابي هاي شارژي نمي خري؟" پوزخندي زدم و گفتم: "اي بابا! خواستم بگيرم ولي مگه گير مياد؟! شده عين طلا! گير نمياد كه! تا مي خوام برم بخرم فروشنده ميگه تموم شده! بس كه برق ميره همه ي مردم حجوم ميارند و مي خرن. خلاصه ديگه گير نمياد."

پنيكوت خنديد و گفت: " خب مدير برنامه ي تفريحي من، براي فردامون چي تدارك ديدي؟"

غش غش خنديدم و گفتم: "فردا صبح يك تور تفريحي ميره يكي از مناطق زيباي خارج از شهر. ما هم همراهشون مي ريم."

پنيكوت گفت: "عاليه! ساعت چند بايد راه بيفتيم؟"

چشمكي زدم و گفتم: "چهار صبح بايد اونجا باشيم."

پنيكوت گفت: "پس من رفتم بخوابم!" و رفت.

من ماندم و يك شمع. ديدم اين موقع شب بدون برق هيچ كاري از دستم بر نمياد. اين شد كه من هم با بي ميلي رفتم و خوابيدم.

 

صبح زود تر از پنيكوت بيدار شدم تا كار هاي لازم را انجام بدهم. از قصد كمي پر سر و صدا كار ها را انجام مي دادم تا پنيكوت هم بيدار بشود. وقتي راه افتاديم خيابان ها خلوت خلوت بود. به خودم گفتم كاش مي شد به هنگام روز هم در خيابان ها همين قدر آرامش يافت مي شد.

وقتي به مكان معين شده رسيديم چند نفري ايستاده بودند و كم كم به تعداد اين افراد افزوده شد و سرانجام به علت بد قولي برخي از نباتي ها با 45 دقيقه تاخير، ساعت 4 و 45 دقيقه راه افتاديم.

در راه اكثرا خوابيده بودند. بعضي ها هم با نفر كناريشان صحبت مي كردند و آنهايي كه تنها بودند يا با تلفن همراهشان بازي مي كردند يا آهنگ گوش مي دادند. پنيكوت هم ساكت نشسته بود و از پنجره بيرون را نگاه مي كرد.

دو رديف جلو تر از ما دختر خانمي نظرم را جلب كرد چرا كه او هم تنها بود ولي نه خوابيده بود،‌ نه با تلفن همراهش بازي مي كرد و نه آهنگ گوش مي داد، بلكه كتاب كوچكي دستش بود و دائم از روي آن چيزهايي مي نوشت.

ساعت حدود 8 صبح بود كه راهنماي تور ايستاد و توجه همه رو به روي خودش جلب كرد و توضيح نسبتا كاملي در مورد سفرمان و جايي كه مي رفتيم داد.

 

ساعت 9 صبح بود كه به مكان مورد نظر رسيديم. جاي فوق العاده زيبايي بود كه متاسفانه به علت زباله هايي كه نباتي ها در جاهاي مختلف آن منطقه ريخته بودند نيمي از زيباييش را از دست داده بود. پنيكوت گفت: "واقعا حيف از اين همه زيبايي نيست كه اينگونه خرابش مي كنيم؟"

همگي مانند يك صف به پشت هم راه افتاديم و ما آخرين نفر ها بوديم. كمي كه جلو تر رفتيم به يك دره مانند رسيديم كه از وسط آن رودخانه ي نسبتا پر آبي رد مي شد كه آبش تا زانوي من مي رسيد و مجبور بوديم ادامه ي راه را از داخل اين رودخانه سپري كنيم.

 

كمي جلو تر عمق رودخانه كمي بيشتر شد و اندكي هم به شدت جريان آب افزوده شد. كمي بين افراد فاصله زياد شده بود. به آرامي راه مي رفتيم كه ناگهان سنگي زير پاي خانمي كه در جلوي ما راه مي رفت لغزيد و آن خانم به صورت كامل درون آب افتاد.

با نگراني از اين كه، آسيبي نديده باشند خواستم بلندشون كنم كه خودشان در حالي كه از خنده ريسه رفته بودند بلند شدند. صداي خنده ي ايشان خيالم را راحت كرد كه آسيبي نديده اند و از طرفي، خنده اي زيبا و از ته دل بود.

با اين حال با نگراني پرسيدم: "حالتون خوبه؟"

همانطور كه مي خنديد گفت: "از اين بهتر نمي تونم باشم!" و باز با خنده ادامه داد: "سلام. من پريا هستم!" و تازه بود كه فهميدم كه او همان دختر خانمي بود كه دو رديف جلو تر از صندلي ما نشسته بود و كتاب مي خواند.

لبخند زدم و گفتم: "سلام. خيلي بد جوري توي آب افتاديد. مطمئنيند كه چيزيتون نشده؟"

حالتي جدي به خودش گرفت و گفت: "شما خيلي بي ادب هستيد آقا!"

جا خوردم. گفتم:‌ "معذرت مي خوام. ولي چه خطايي كردم كه مورد اين بي لطفي شما قرار گرفتم؟"

كمي از اخمش كاست و گفت: وقتي يك خانم خودش رو به شما معرفي مي كنه بايد بگيد از آشنايتون خوش بختم و خودتون رو معرفي نه اينكه بگيد بدجوري توي آب افتاديد!"

پنيكوت از شنيدن اين حرف به خنده افتاد.

من هم خنديدم و گفتم: "ببخشيد خانم! خيلي از آشنايتون خرسندم خانم پريا! من بابا آدم هستم و اين هم دوستم پنيكوت."

پريا لبخندي زد و گفت: "باشه ايرادي نداره. اين بار رو مي بخشم. از آشنايي با شما خوشحالم. در ضمن پريا صدام كنيد. فقط پريا!" و راه اقتاد.

صدا كردم: "پريا!"

برگشت و گفت: "من گفتم بگو پريا اما نه د يگه اينقدر زود!"

خنده ام گرفته بود. گفتم: "آخه نگرانم دوباره بيفتيد توي آب و خداي نكرده سرما بخوريد. اجازه بديد كنارتون باشيم."

پريا خنديد و دوباره راه افتاد و ما هم به دنبالش.

 

ديگر از بقيه عقب افتاده بوديم و سه نفري مسير را ادامه مي داديم. آخر مسير به شكلي نبود كه كسي گم بشود و قرار بود هر كي براي خودش آزاد باشد و همگي در انتهاي مسير  كنار آبشار جمع شويم.

كمي كه پيش رفتيم به يك كتيبه ي قديمي كه روي ديواره هاي دره حكاكي شده بود رسيديم. فكر كردن به اين كه ساليان دور چطور اين كتيبه را از توي آب بر ديواره هاي دره حكاكي كردند آدم را به شگفت مي انداخت.

پريا دوربينش را به من داد و گفت: "باباآدم امكانش هست از من كنار اين كتيبه عكس بگيري؟"

بعد از اينكه از او عكس گرفتم، شروع به دادن اطلاعات جالبي در مورد كتبيه كرد.

پنيكوت پرسيد: "اين همه اطلاعات رو از كجا مي دونيد؟"

پريا لبخند شيطنت آميزي زد و گفت: "اختيار داريد قربان! پريا رو دست كم گرفتيد؟ هرچي باشه دانشجوي ترم آخر باستان شناسي هستم ها!"

 

كنار كتيبه ايستاده بودم و با دقت به كتيبه نگاه مي كردم كه ديدن چند عبارت كنده كاري شده روي كتيبه دلم رو به درد آورد: "يادگاري از مملي. 17/4/84" كمي آن ورتر نوشته شده بود: "گلناز اينجا مي نويسم دوستت دادم تا نشانت دهم عشقم به تو هم مانند اين نوشته ابدي است. 21/6/85"

با صداي بلند گفتم: "خانم باستان شناس اينا رو ديديد؟"

پريا سري تكان داد و با ناراحتي گفت: "متاسفانه بله!"

دوباره راه افتاديم. خيلي از گروه عقب افتاده بويدم.

همانطور كه مي رفتيم پريا مثل اينكه خيلي وقت باشه چيزي فكرش رو مشغول كرده باشه بي مقدمه گفت: "ميراث فرهنگي تنها آثار تاريخي و ميراث گذشتگان نيست. بلكه هويت،‌ ميراث معنوي و توانمندي و آزادگي يك ملت است. متاسفانه خيلي از ما مردم اين رو نمي فهميم و با كارهامون بهشون آسيب ميرسونيم. آشغال ريختن، يادگاري و ..."

گفتم: "بهتره بگيد نباتي ها تا مردم!"

پريا گفت: "آره! همين نباتي ها! كه هر چه مي كشيم از  دست نباتي بودن اينان مي كشيم."

 

حقيقتش رو بخواهيد از اينكه با يك خانم غير نباتي آشنا شده بودم در پوست خودم نمي گنجيدم.

 

پنيكوت گفت: "اين ديار اين همه آثار تاريخي و جاهاي ديدني داره ولي تقريبا بدون استفاده مونده."

گفتم: "بدون استفاده كه مونده هيچج، خودمون خرابش هم مي كنيم. يك بار به ديدن يك مكان قديمي رفته بودم. ديوارهاش پر بود از كاشي كاري هاي مختلف با نقش و نگار هاي مختلف. يكي نقش ها زني بود به گمانم برهنه چون ديورا رو خراب كرده بودند و فقط كمي از سرش باقي مونده بود. خب حقش نبود خرابش كنند. مي تونستند روش رو با چيزي بپوشونند."

پريا گفت: "خب مشكل خيلي زياده. مسئولين امر، معمولا سليقه اي و غير كارشناسانه كارها رو انجام ميدند و پاپيتال ها هم با سازمان ميراث فرهنگي همراه نيستند. ميراث فرهنگي براي مسئولين كشوري به صورت يك مشكل در اومده. ايراد هاي بني اسرائيلي برخي افراد كه ناشي از جهل و عدم درك صحيح آنهاست سبب بروز همچين اقدامات عجيبي مي شه كه نتيجش خراب كردن آثار باستانيمونه. مثل چيزي كه تو ديدي بابا آدم."

پريا حرف هايش رو اينگونه ادامه داد كه: "يكبار براي ديدن يكي از آثار باستاني رفته بودم. روي پارچه ي زردي كه قسمت زيادي از اون اثر رو هم گرفته بود نوشته بودند مقدم شما بازديدكننده ي گرامي را گرامي مي داريم. هيچ كدامشان به عقلشان نرسيده بود كه آخه بابا مگه جاي اين پارچه اينجاست؟! يا يكي از مسجد هاي خيلي زيبايي رو كه جزء آثار باستاني به حساب مي آمد چراغاني كرده بودند. اين بنده هاي خدا هدفشون خير بوده اما به علت ضعف در حوزه ي برنامه ريزي و ضعف در مديريت و به كار نبردن نيرو هاي متخصص همچين منظره هاي تلخ و خنده آوري ور پديد مي آرند."

پريا كمي سكوت كرد و مجددا شروع به حرف زدن كرد: "يك سري از متخصصين هم كه مي خواهند آستين بالا بزنند و به ترميم اين آثار بپردازند به علت بالا بودن هزينه ها و شرايط موجود و ندادن وام به اين افراد، هيچ كار مفيدي نمي توانند بش ببرند."

پريا نفسي آه مانند بيرون داد و باز گفت: "در مورد ميراث فرهنگي بين مسئولين سه ديدگاه وجود داره. ديدگاه اول اينه كه مجموعه بافت هاي قديم با تكنولوژي روز سازگاري نداره و بايد تخريب بشه. سري دوم معتقدند كه ميراث ارزشمندي در بافت قديم وجود داره ولي همراه آنه ارزش تاريخي و جود ندارد و بعضي از بافت هاي قديمي بايد خراب بشود."

گفتم: "و دسته ي سوم؟!"

پريا ادامه داد: " دسته سوم معتقدند ميراث بايد حفط و احيا شود."

صداي پنيكوت بلند شد كه: "چه عجب!"

پريا گفت: "مثلا يكي ديگه از مشكلات در اين زمينه، عدم استقرار اداره هاي مستقل در مناطق هست. متاسفانه قنات هاي بعض از شهر ها امكان فرو نشيني داره و رسيدگي به آنها كار جهاد كشاورزي و وزارت نيرو هست كه بايد سريع تر اقدام كنند اما كو؟!"

ابرويي بالا انداختم و گفتم: "آخرش چي ميشه؟ درست ميشه اين اوضاع؟"

پريا پاسخ داد كه: "اميدورام با بهتر شدن مديريت ها به استقلال فرهنگي برسيم. راه حل بر طرف نمودن مشكلات ميراث تمدني، بازگشت به اين ميراث است. سپس بايد زيربنا ها رو ساخت و مسائل سياسي رو كناز گذاشت و ديدگاه مسئولين رو در اين زمينه تغيير داد و اين فرهنگ را در مردم ايجاد كرد كه ارزش هويت تاريخي خودشون رو بدونند."

من و پنيكوت همزمان با هم گفتيم:‌ " اميدوارم." كه باعث خنده ي هر سه نفرمان شد.

 

ديگر مي توانستيم بقيه گروه را كه كنار آبشار ايستاده بودند را ببينيم. وقتي رسيديم چيز مختصري به اتفاق هم خورديم و پس از كمي استراحت مسير آمده را بازگشتيم.

باز هم من و پنيكوت و پريا از بقيه جدا شديم ولي اينبار بيشتر در مورد خودمان و كارهايمان حرف زديم. بالاخره به اتبوس رسيديم و به سمت شهر راه افتاديم.

در راه با خودم فكر مي كردم كه: "يعني ممكنه بتونم باز هم پريا رو ببينم؟!" و هنگامي كه به شهر رسيديم به هنگام خداحافظي جواب سوالم را گرفتم.

وقتي براي خداحافظي نزد پريا رفتيم، دو كارت از كيفش در آورد و به ما داد و با خنده گفت: "چون پسراي خوبي بوديد شما رو هم دعوت كردم كه بيايد. هرچند دعوتي نيست. هر كس دوست داره مياد ولي دلم مي خواد شما هم باشيد. براي هفته ي ديگه هست. خوشحال ميشم اونجا هم ببينمتون."

خداحافظي كرد و رفت. همانطور كه مي رفت برگشت و گفت: "يادم رفت بگم، طراحي كارت هم كار خودمه ها!"


نوشته شده توسط بابا آدم | موضوع: ميراث بي فرهنگي! | لینک | داغ کن - کلوب دات کام

درباره

نباطستان كجاست؟ نباتي ها چه كساني هستند؟ چرا نباطستان؟ چرا نباتستان نه؟
امروز همه نباتي شده ايم، فقط تعداد اندكي هستند كه هنوز نباتي نشده اند. در اين ديار نباتي اتفاقات زيادي خواهد افتاد. اگر مايل به دانستن جواب اين سوال ها هستيد هر ماه يك بار به نباطستان سر بزنيد تا علاوه بر جواب اين سوال ها، از جريان هايي كه براي بابا آدم و دوستش پنيكوت(Penikot)، اتفاق مي افتد با خبر شويد.
چگونه؟
در خبرنامه نباطستان عضو شويد، خبر به روز شدن نباطستان از بابا آدم.

دوستار نباتي شما بابا آدم!

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

پیوندها

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar



کد موسیقی در نایت اسکین