تبليغاتX
نباطستان - اين نباتي ها! (قسمت دوم – ايستگاه مترو)
اين نباتي ها! (قسمت دوم – ايستگاه مترو)یکشنبه پانزدهم مهر 1386 0:32

نزديك ترين ايستگاه قطار زير زميني به جايي كه در آن بوديم (به داستان اين نباتي ها! «قسمت اول – پل عابر پياده» در آرشيو موضوعي مراجعه شود.) ايستگاه اندوهسطان بود كه اگر پياده به آنجا مي رفتيم حدود يك ساعت در راه بوديم.

به پنيكوت گفتم: "با تاكسي برويم بهتر است!" اما او خواست كه اين مسير را با اتوبوس طي كنيم. در ايستگاهي كه مقصد آن ايستگاه قطار اندوهسطان بود در انتظار اتوبوس ايستاديم. لحظه به لحظه به تعداد مسافران افزوده مي شد ولي باز هم از اتوبوس خبري نبود. روي تابلوي ايستگاه نوشته شده بود: «زمان انتظار حداكثر 10 دقيقه‌» اما 20 دقيقه مي شد كه ما چشم انتظار اتوبوس ايستاده بوديم.

داشتم به پنيكوت مي گفتم كه اگر پياده رفته بوديم الان يك سوم راه را پيموده بوديم كه از دور اتوبوس نمايان شد اما به نظر نمي رسيد بتوان در آن اتوبوس جايي پيدا كرد. اتوبوس كيپ تا كيپ پر از مسافر بود و حدود بيست زن و مرد هم قصد داشتن سوار همين اتوبوس شلوغ بشوند. كناري ايستاديم تا ببينيم شانس اين را پيدا مي كنيم كه سوار اين اتوبوس بشويم يا نه؟!

پس از اينكه چندنفري از اتوبوس پياده شدند  به صورت غير قابل باوري جمعيتي كه در ايستگاه بودند خود را در اتوبوس جاي دادند. بالاخره من و پنيكوت هم سوار شديم. اول پنيكوت و بعد از او من وارد اتوبوس شديم جمعيت به قدري بود كه نيمي از بدن من بيرون از در بود كه با بسته شدن در من به صورت خودكار به داخل هدايت شدم و چنان فشاري بر پايم آمد كه مي خواستم فرياد بكشم اما با بسته شدن كامل در، درد پاي من هم ساكت شد ولي همچنان به علت فشار زياد قفسه سينه ام به پشت پنيكوت نفس كشيدن برايم سخت شده بود و خيس عرق بودم. به خودم گفتم اي كاش تا خود ايستگاه اندوهسطان ديگر اين در باز نمي شد و ايستگاه ديگري وجود نداشت اما صد افسوس كه حدود هفت ايستگاه تا مقصد باقي مانده بود. وقتي به ايستگاه اندوهسطان رسيديم نفس راحتي كشيدم. هرچند مي دانستم در قطار زيرزميني هم چيز زياد جالبي نصيبمان نخواهد شد اما خوب هر چه بود از اين اتوبوس بهتر بود.

 

وقتي وارد سكو شديم دسته جمعيت هاي زيادي را ديديم كه برخي پشت و برخي ديگر جلوي خط قرمز ايستاده اند گويي كه خود را براي استارت مسابقه دو 100 متر آماده كرده اند و انتظار ورود قطار به ايستگاه را مي كشيدند.

وقتي قطار وارد شد و درهاش را باز كرد مردم چنان به داخل قطار حمله كردند كه قطار از شدت اين حمله قافلگير شد و شروع به لرزيدن كرد.

به پنيكوت گفتم: "صبر كن تا با قطار بعدي برويم، قطار بعدي تا 5 دقيقه ي ديگر مي آيد."

پنيكوت گفت: "اين هم مثل اتوبوس است كه مي نويسد حداكثر  زمان انتظار 10 دقيقه اما معلوم نمي كند كي مي رسد؟"

گفتم: "نه! شكر خدا! اين يكي سر وقت مي آيد مگر اينكه قطار خراب شود. آخه مشكل اينجاست كه اين قطار ها تند تند داخل تونل خراب مي شوند و مدتي طول مي كشد تا دوباره راه بيفتد"

پنيكوت ادامه داد كه: "پس خدا بر همه ي ما رحم كند!"

و هر دو خنديديم.

قطار بعدي بدون تاخير وارد ايستگاه شد و پيرمردي عصا به دست همراه ما بلند شد تا سوار قطار شود اما سيل جمعيت ما را بي اراده از زمين بلند كرد و داخل قطار شديم. وقتي به خودم آمدم ديدم پيرمرد زمين افتاده و نمي تواند بلند شود.دستش را گرفتم و كمكش كردم بلند شود. جوان هاي زيادي بر روي صندلي ها نشسته بودند اما هيچ يك حاضر نبودند جاي خود را به پيرمرد دهند.

پنيكوت با عصبانت گفت: "آخه اين مردم چرا اين قدر نباتي و بي غيرت شده اند؟ وقتي من بچه بودم به ما ياد داده بودند جاي خود را به مو سفيدان بديهم و احترامشان كنيم. پدر مادر اين بي پدر مادر ها كيا هستند كه اينها اينجور بار اومدند؟"

من كه صدايم از عصبانيت مي لرزيد گفتم: " همه اش زير سر اين پاپيتال هاست. پاپيتال ها زمينه را جوري فراهم كردند تا مردم نباتي شند و تا از اين نباتي بودن مردم به نفع خود استفاده كنند."

در اين هنگام بود كه پيرمرد دستش را روي شانه ام قرار داد و با لبخندي كه شيريني اش را هيچوقت از ياد نخواهم برد گفت: " جوان! از ماست كه بر ماست! چرا نباتي شدن مردم را به گردن ديگري مي اندازي؟ از پاپيتال ها دفاع نمي كنم. منم مثل شما از آنها دلخورم ولي مسئول بدبختي ها خود ما هستيم. اگر به قول اين دوست جوانت مردم بي غيرت شده اند بگرديد ببينيد اشكال كار كجاست؟ آيا تقصير همه چيزها از پاپيتال هاست؟"

پيرمرد مكثي كرد و ادامه داد: "جوان گمان نكنم! شايد مشكل همين جوان ها باشند كه چندي پيش من را زمين زدند تا 10 دقيقه بيشتر بنشينند و مرا سرپا نگه داشتند. جوان هايي كه فكر و ذكرشان چيزهاي بي خودي و سرگرمي هياي بي جا شده. نمي دانم! جوان واقعا نمي دانم مشكل نسل شما كجاست؟! نمي دانم شايد از سر راحت طلبيتان باشد."

حرف هاي پيرمرد را همه ي واگن شنيدند اما باز هم كسي حاضر نشد تا جاي خود را به پيرمرد بدهد. پنيكوت گفت: "واقعا چه جوري ميشه غيرت رو به خون اينان بازگردوند؟"

 

وقتي به خانه رسيديم كلامي با هم سخن نگفتيم. هر دو به شدت عصباني و ناراحت بوديم. عصباني بوديم از دست اين مردم نباتي كه داشتيم در بينشان زندگي مي كرديم و به گياهان پاپيتال و امثال آنها اجازه مي دادند هر جور كه مي خواهند رشد كنند. از دست جواناني عصباني بوديم كه نام جوان را ننگ دار كرده بودند. جواناني كه بايد باعث افتخار ديارشان باشند امروز از نظر جوانان ديروز باعث ننگ اين ديار شده بودند. و هنوز هم به آن لبخند پيرمرد شرم داشتيم.

وقتي به پنيكوت شب بخير گفتم دريافتم كه او هم به شدت در فكر است. شايد او هم مثل من  در فكر اين بود كه چرا اين مردم و اين جوانان اين قدر شديد نباتي شده اند؟


درباره

نباطستان كجاست؟ نباتي ها چه كساني هستند؟ چرا نباطستان؟ چرا نباتستان نه؟
امروز همه نباتي شده ايم، فقط تعداد اندكي هستند كه هنوز نباتي نشده اند. در اين ديار نباتي اتفاقات زيادي خواهد افتاد. اگر مايل به دانستن جواب اين سوال ها هستيد هر ماه يك بار به نباطستان سر بزنيد تا علاوه بر جواب اين سوال ها، از جريان هايي كه براي بابا آدم و دوستش پنيكوت(Penikot)، اتفاق مي افتد با خبر شويد.
چگونه؟
در خبرنامه نباطستان عضو شويد، خبر به روز شدن نباطستان از بابا آدم.

دوستار نباتي شما بابا آدم!

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

پیوندها

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar



کد موسیقی در نایت اسکین