تبليغاتX
نباطستان - ديدار با پدربزرگ پنيكوت (قسمت اول – واي بر ما)
ديدار با پدربزرگ پنيكوت (قسمت اول – واي بر ما)سه شنبه هشتم آبان 1386 18:43

صبح شده بود. ميز صبحانه را چيده بودم و منتظر بيدار شدن پنيكوت بودم. وقتي بيدار شد پس از شستن دست و روي سر ميز آمد. هنگام خوردن صبحانه ازش پرسيدم:

"پيشنهادي براي برنامه امروز نداري؟"

گفت: "اتفاقا چرا! اگر براي تو مشكلي نباشد بريم خانه پدربزرگم."

استقبال كردم و گفتم: "بسيار هم عالي! خيلي وقت است كه پدربزرگت رو نديدم. دلم برايش خيلي تنگ شده."

 

خانه پدربزرگ پنيكوت در يكي از محله هاي قديمي شهر بود. محله اي با كوچه هاي باريك كه هنوز مي شد كمي صفا و صميميت نزد اهالي محله ديد. خانه اي بود بسيار قديمي با يك در چوبي و حياطي كه بزرگتر از سالن خانه بود. حياطي پر از درختان ميوه، يك حوض پر از ماهي قرمز. من و پنيكوت در همين محله بزرگ شده بوديم و در حياط همين خانه فوتبال بازي كرده بوديم و چند بار گلدانهاي شمعداني پدربزرگ را شكسته بوديم. همه ي اون روز هاي خوش براي من و پنيكوت دوباره زنده شده بود. دوران خوش كودگي. خوشا به حال اون قتها!

 

پس از اينكه در زديم مدت طولاني طول كشيد تا پدربزرگ آرام آرام آمد و در را باز كرد. وقتي پنيكوت را ديد اشكي در چشمش جمع شد. اول پنيكوت و بعد من را بوسيد و گفت خوش آمديد بچه ها و به داخل رفت. قديم ها هم دقيقا همن كار را مي كرد مي گفت خوش آمديد و ميرفت تو برايمان چاي مي ريخت با شيريني ميداد مي خورديم. كمي حياط و در و ديوار خانه را نگاه كرديم و بعد وارد سالن شديم. چيزي كه براي ما شيرين بود اين بود كه پس از اين همه سال همه چيز مثل همان روزهاست.

وقتي وارد شديم پدربزرگ داشت چاي مي ريخت و شيريني زبان از كمد در مي آورد. آن وقت ها هم هميشه به ما شيريني زبان مي داد و گاهي هم كيك كشمشي.

 

مرد نيكي بود كه حالا ديگه خيلي پير شده بود.بچگي هايمان برايمان از شاهنامه شعر مي خواند و با حماسه ها خون ما را به جوش مي آورد. برايمان از پهلواني مي گفت، از رادمردي، از راستي. بد را از خوب برايمان جدا مي كرد. راستي كه مرد شيرين سخني بود و هست. دردسرتان ندهم پيرمرد دوست داشتني و دانايي بود.

 

پس از خوردن چاي مشغول صحبت شديم. مثل هميشه پدربزرگ حرف ميزد و ما گوش مي داديم گاهي هم سوال مي پرسيديم. تا اينكه حرف ديار سابقمان و نباطستان پيش آمد.

پنيكوت پرسيد: "پدربزرگ چرا اوضاع اينجوري شده؟ چرا هيچ چيز سرجاي خودش نيست؟"

پدر بزرگ گفت: "نمي دانيد؟"

با هم گفتيم: "از كجا بدانيم؟"

پدربزرگ گفت: "همين ديگه! شما خودتون رو از اين ديار مي دانيد يا نه؟"

با تعصب گفتيم: "بله كه مي دانيم."

پدر بزرگ گفت: "خب جوان ها بگويد امروز چه روزي است؟ 7 آبان؟"

گفتيم: "نميدانيم."

گفت: "مشكل از همينجاست. مشكل امروز ما اينه كه هويت خودمون رو گم كرده ايم. تعداد اندكي هستند كه هنوز هويت اصيل خودشون رو دارند. پاپيتال ها هويت اصلي ديارمان را ربودند و آنچه دوست داشتند را به مردم تحميل كردند و مردم هم كم كم پذيرفتند. اين تنها كاري بود كه پاپيتال ها مي توانستند به وسيله آن مردم را به نبات تبديل كنند و كردند."

 

با صدايي محكم و با غرور و اندوه ادامه داد:

 

"امروز 29 اكتبر، 7 آبان، بر اساس تقويم سازمان ملل، روز جهاني كورش بزرگ است و شرم بر ما كه چنين روزي را در تقويم خودمان نداريم. واقعا چرا با هويت خود بيگانه ايم؟"

 

بلند شد و به آشپزخانه رفت.

من ماندم و پنيكوت و سكوتي كه مغزمان را مي خورد. ياد حرف آن پيرمرد افتادم. از ماست كه بر ماست. مسئول همه گرفتاري هايمان خودمان هستيم.

پدر بزرگ از آشپزخانه داد زد حق نداريد جايي برويد. براي ناهار آبگوشت بار گذاشتم.

 

ادامه دارد...


درباره

نباطستان كجاست؟ نباتي ها چه كساني هستند؟ چرا نباطستان؟ چرا نباتستان نه؟
امروز همه نباتي شده ايم، فقط تعداد اندكي هستند كه هنوز نباتي نشده اند. در اين ديار نباتي اتفاقات زيادي خواهد افتاد. اگر مايل به دانستن جواب اين سوال ها هستيد هر ماه يك بار به نباطستان سر بزنيد تا علاوه بر جواب اين سوال ها، از جريان هايي كه براي بابا آدم و دوستش پنيكوت(Penikot)، اتفاق مي افتد با خبر شويد.
چگونه؟
در خبرنامه نباطستان عضو شويد، خبر به روز شدن نباطستان از بابا آدم.

دوستار نباتي شما بابا آدم!

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

پیوندها

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar



کد موسیقی در نایت اسکین