تبليغاتX
نباطستان - ديدار با پدربزرگ پنيكوت (قسمت دوم – خودمان باشيم)
ديدار با پدربزرگ پنيكوت (قسمت دوم – خودمان باشيم)دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 21:13

كمي طول كشيد تا توانستيم دوباره خودمان را پيدا كنيم. پدر بزرگ شوك بزرگي به ما داده بود.

پنيكوت گفت: "بيا بريم تو حياط و به ياد بچگي هامون فوتبال بازي كنيم."

گفتم: "عاليه ولي با كدوم توپ؟"

گفت: "خب يكي مي خريم!"

و مثل دو كودك ده ساله باعجله كفش هايمان را پوشيديم و با شوق و هيجان به سمت بقالي سر كوچه دويديم و دو توپ پلاستيكي خريديم وبه اصطلاح توپ ها را دو لايه كرديم و در حياط مشغول به توپ بازي شديم درست مثل همان دوران بچگي!

صداي فرياد پدربزرگ از ايوان بلند شد كه: "آهاي! مراقب باشيد گلدان ها را نشكنيد!" و ما خنديديم.

آخر دور تا دور حوض گلدان هاي شمعداني بود كه وقتي فواره حوض باز مي شد و آب روي برگ هاي پهن شمعداني ها مي ريخت زيبايي پديد مي آمد كه شايد همانندش واقعا در جاي ديگري نبود. البته ما هر از چند گاهي با توپ يكي از اين گلدان ها را مي شكستيم و حالا پس از سال ها دوباره پدربزرگ را نگران گلدانهايش كرده بوديم.

پدر بزرگ با خنده ادامه داد: "از هيكلتان خجالت بكشيد خرس هاي گنده!" به پيش ما آمد و بر تخت چوبي و قديمي كه در گوشه ي حياط بود نشست و به تماشاي ما مشغول شد.

 

كمي كه گذشت ما هم به پدر بزرگ پيوستيم و مشغول صحبت شديم.

 

پدربزرگ رو به من كرد و پرسيد: " پسرم اوضاع كار و بار چطور است؟"

در پاسخ با دلخوري گفتم: "شكر! خوب كه نيست اما بدم نيست. در كل اوضاع اصلا خوب نيست. خودتون كه بهتر مي دونيد. همه چي ريخته به هم!"

پدر بزرگ پرسيد: "مي دونيم؟ چي رو مي دونم؟"

با غرغر ادامه دادم: " اين پاپيتال ها مگه مي گذارند....

پدر بزرگ حرفم را قطع كرد و با كمي حرص گفت:‌ "اين پاپيتال ها! اين پاپيتال ها! اين پاپيتال ها!" و پس از كمي مكث ادامه داد: "خوبه! خيلي خوبه! پاپيتال ها هم بهانه ي خيلي خوبي براي ندانم كاري هاي شما شده اند."

خشكم زد. گفتم: "منظورتون چيه پدر بزرگ؟"

پدر بزرگ گفت: "بابا آدم تو جوان خوب و فهميده اي هستي. اما اين حرفت ناراحتم كرد. قبول دارم پاپيتال ها ريشه هاي اين ديار را سوزانده اند. اما اين بهانه خوبي براي بدبختي هاي ما نيست."

 

من و پنيكوت ساكت مانديم.

 

پدربزرگ بلند شد و با عصبانيت ادامه داد: "اصلا گور پدر پاپيتال ها! ديروز رفتم مخابرات تا مشكل قطعي تلفن رو كه بي دليل و به اشتباه به اين خيال كه پول تلفن رو پرداخت نكردم رو حل كنم مي بينم هنوز بعد از يك هفته هيچ اقدامي نشده. به مسئول اين كار ميگم چرا؟! ميگه اينجا نباطستانه! چه توقعي داري پدر جان! يك سري نباتي هم كه اونجا ايستاده بودند شروع كردن به خنديدن و تكرار كردن كه چه با مزه! اينجا نباطستانه! چه توقعي داري؟! هيچ كس نگفت مردك نباتي اگه امثال تو با اينكارهاشون  تيشه دست پاپيتال ها نداده بودند تا ريشه هاي ديارمان را قطع كنند، امروز ديارمان نباطستان نبود و همان ديار سرسبز و پر از شادي بود."

 

مدتي سكوت بين ما حاكم شد.

 

سرانجام پدر بزرگ گفت:‌ " بابا آدم؟"

گفتم:‌ "جانم پدر بزرگ؟"

پدر بزرگ گفت: " خود تو چي كار كردي؟ جز اينكه فقط حرف مي زني؟ جز اينكه كارت شده نشستن و به اين پاپيتال ها كه ديارمان را به اين شكل در اوردن بد و بيرا ميگي؟ جز اينكه همتون فقط اراجيف تحويل هم مي دين؟"

 

باز هم سكوت كردم.

 

پدر بزرگ ادامه داد: "از من دلخور نشو پسرم. اما حقيقت همينه! مي دونم. پاپيتال ها براي ديار ما مشكل زياد درست كردند. اولين كارشان اين بود كه هويت ما رو دزديند. كار بد ترشان اين بود كه زمينه را فراهم كردند هر كس هر كاري بخواد بكنه  و بعد هم مردم رو انداختند به جون هم."

"اما شما مي توانستيد درست باشيد! نمي توانستيد؟!" روزي ديار ما حرف اول در پزشكي رو مي زد! حرف اول در فرهنگ رو مي زد! كشور هاي همسايه رفتند جلو و پيشرفت كردند. اما ما چي؟!  سرجامون ايستاديم و همه مشكل ها رو انداختيم گردن ديگري و خودمون رو تبرئه كرديم! خدا رو شكر زورتون هم كه به پاپيتال ها نميرسه! براي همين عين سگ و گربه افتادين به جون هم! اول صبحي بارها ديدم كه دو نفر پريدن به جون هم  به هم ناسزا مي گند و مشت لگد نسار هم مي كنند."

پدر بزرگ با كمي مكث گفت: "بابا آدم مايوسم نكن. حالا يك حرف درست بزن!"

پس از كمي فكر شروع كردم: " مهم نيست وضع ديارمون چيه! مهم اينه كه خودم درست باشم! انسان باشم و درست كار كنم! اگر همه همين رويه رو داشته باشند، وجدان و اخلاق خود را زنده نگه دارند نيمي از مشكلات ديارمان حل مي شود."

پدر بزرگ لبخندي زد و گفت:‌ "درست است. تو چيكار به كار ديگران داري. سرت را بالا بگير و درست رفتار كن و بدون چشم داشت به ديگري خدمت كن. براي دوباره ساختن ديار بايد ابتدا هر كس از درست كردن خودش شروع كنه به ساختن."

"براي ساختن خانه، آجر ها رو تك تك بر روي هم مي گذارند. خانه ما ديارمان است و آجرهايش جوان هاي زنده دلي مثل شما دو نفر. اگر ابتدا آجرهاي خوبي بسازيم و بعد اين آجرها رو روي هم بزاريم خانه خوب و زيبايي خواهيم داشت كه به قدري محكم است كه هيچ زمين لرزه اي توان فرو ريختنش را نخواهد داشت. وظيفه شما اين است كه درست باشيد و بعد از اطرافيانتان هم بخواهيد درست باشند."

 

دوباره پدر بزرگ كمي سكوت كرد و باز ادامه داد: "اين اشاره كوچكي بود. حالا از شما مي خوام كه خودتان هم بيشتر فكر كنيد و نتيجه گيري كنيد."

و بحث را عوض كرد: "خب ديگه فكر كنم آبگوشتم حسابي جا افتاده باشه. تا من سفره رو آماده مي كنم پاشيد بريد دو تا نون سنگگ تازه بگيريد كه آب گوشت با نون سنگگ و ترشي و پياز يك چيز ديگه است."

با همان لبخند هميشگيش بلند شد و به سمت اتاق رفت و ما هم به سمت نان سنگكي راه افتاديم.

 

ادامه دارد...


درباره

نباطستان كجاست؟ نباتي ها چه كساني هستند؟ چرا نباطستان؟ چرا نباتستان نه؟
امروز همه نباتي شده ايم، فقط تعداد اندكي هستند كه هنوز نباتي نشده اند. در اين ديار نباتي اتفاقات زيادي خواهد افتاد. اگر مايل به دانستن جواب اين سوال ها هستيد هر ماه يك بار به نباطستان سر بزنيد تا علاوه بر جواب اين سوال ها، از جريان هايي كه براي بابا آدم و دوستش پنيكوت(Penikot)، اتفاق مي افتد با خبر شويد.
چگونه؟
در خبرنامه نباطستان عضو شويد، خبر به روز شدن نباطستان از بابا آدم.

دوستار نباتي شما بابا آدم!

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

پیوندها

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar



کد موسیقی در نایت اسکین