تبليغاتX
نباطستان - ديدار با پدربزرگ پنيكوت (قسمت پنجم – روزي نيكان اين ديار باز خواهند گشت!)
ديدار با پدربزرگ پنيكوت (قسمت پنجم – روزي نيكان اين ديار باز خواهند گشت!)دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 23:44

سفره را جمع كرديم. من و پنيكوت به كمك هم ظرف ها را شستيم و پدر بزرگ چاي تازه دم كرد. من و پنيكوت به داخل اتاق نشيمن رفتيم و بعد از ما پدر بزرگ با سيني چاي، ليمو ترش تازه و نبات به پيش ما آمد. گرامافون هنوز هم كنج اتاق در جاي هميشگي اش بود.

پرسيدم: "پدربزرگ، هنوز اين گرام قديمي كار مي كنه؟"

پدر بزرگ به جاي اينكه پاسخ سوالم را بدهد، چپ چپ نگاهم كرد. مفهوم اين نگاه را دانستم.

خنديدم و گفتم: " خب معلومه كه كار ميكنه! با اجازه ي پدر بزرگ!"

بلند شدم. يك صفحه برداشتم و روي گرامافون قرار دادم. سوزن مخصوص رو جابه جا كردم و اول صفحه گذاشتم. دكمه كنار جعبه را فشار دادم و صفحه زير سوزن شروع به چرخيدن كرد و صداي خش خش سوزن بر روي صفحه بلند شد و پس از چند ثانيه،‌ آهنگي ملايم و نسبتا قديمي شروع به خواندن كرد كه:

 

تن تو

نازك و نرمه

مثل برگ

تن من

جون مي ده پر پر بزنه زير تگرگ

دست باد

پر مي ده برگ و رو هوا

اما من

موندنيم

تا برسه

دستاي مرگ

 

نفسم اين خاكه

خون گرمم پاكه

 

من از تبار پاك آريايي

قشنگ ترين قصيده ي رهايي

هواي عشق تازه نيست تو رگ هام

تن نمي دم به رنگ كهربايي

 

نفسم اين خاكه

خون گرمم پاكه

 

واسه رفتن ديگه ديره

تن من اينجا اسيره

خاك اينجا چه عزيزه

عاشق قديمي پيره...

 

غرق در اين ترانه بودم كه با صداي پنيكوت كه مي گفت:‌" بيا بابا! چاييت يخ كرد!" به خودم اومدم. چند دقيقه اي بود كه داشتم به چرخش صفحه نگاه مي كردم و فكر ميكردم.

لبخندي به پنيكوت زدم و پيش پدر بزرگ و پنيكوت رفتم و شروع به نوشيدن چاي نبات با ليمو كردم.

پنيكوت چشمكي زد و گفت: :كجاها سير ميكردي بابا آدم عزيزم؟"

به جاي پاسخ دادن به سوال پنيكوت سرم را به سمت پدر بزرگ برگرداندم و گفتم: "اين درست كه مشكل اصلي خود ما هستيم و به قول اون پيرمرد دوست داشتني تو مترو (به داستان «اين نباتي ها – قسمت دوم» در آرشيو موضوعي مراجعه شود.) از ماست كه بر ماست. ولي خب بايد چيكار كنيم تا وضع مساعد تر از الان بشه؟"

پدر بزرگ گفت: "وقتي بچه بوديد هميشه برايتان شاهنامه مي خواندم. حالا جوابت رو اينجوري مي دم كه يك روز كه رستم از خستگي به خاطر وضعيت بد كشورش و مردمش نزد سيمرغ رفته بود و با او گفتگو مي كرد، سي مرغ خطاب به رستم گفت: رستم! سامان يك سرزمين و مردمان آن، هرگز با دستان يك كودك و يا حتي يك مرد بزرگ و دانا ميسر نخواهد شد. سامان، تنها در گرو دانايي است و راستي. وضع يك سرزمين هرگز اصلاح نخواهد شد مگر وقتي كه خود بفهمند و بجويند و دست به كار شوند. خدا چيزي كه از آن مردم است دگرگون نكند تا آن مردم خود دگرگون شوند."

 

يك لحظه تمام داستان هاي كودكيم جلوي چشمانم نقش بست.

سيمرغ،‌ زال، رستم، سهراب،‌ تهمينه و رودابه،‌پيروزي هاي رستم در برابر اژدهاي هفت سر و جادگر ها و ديوان و همه ي پليدي ها، پهلواني هايش و خلاصه تمام داستان هاي دوران كودكيم.

 

پنيكوت كه گويي ذهن من را خوانده بود دستي به شانه ام كشيد و گفت: "بالاخره روزي پهلواناني مثل رستم و داناياني مثل زال و سيمرغ پيدا ميشند و ديارمان را پر از سرور مي كنند."

به نشانه تاييد لبخند زدم.

پدر بزرگ هم لبخندي زد و گفت: "همينطوره! گاهي سپيدي بر سياهي و گاهي هم سياهي بر سپيدي چيره ميشه. اما هميشه در آخر اين سپيديه كه بر سياهي چيره ميشه. چون خدا هميشه خواهان پاكي ها و خوبي هاست!"

پدر بزرگ در ادامه صحبت قبلي اش گفت: "كورش بزرگ در بخشي از وصيت نامه اش اي چنين نوشته است كه: از خداي بزرگ بترسيد كه در بقاي او هيچ ترديدي نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست. از كژي و ناروايي بترسيد. اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ولي اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجراي عدالت تمساح ورزيد، ديري نمي انجامد كه ارزش شما از نظر ديگران خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد."

گفتم: "واقعا همينطوره! شايد بزرگترين و مهم ترين دليلي كه امروز جامعه ما از نظر بيشتر جوامع ترد شده، همين باشه!"

پدر بزرگ گفت: "اين بخش از وصيت كورش بزرگ علاوه بر پاپيتال ها براي اكثر ما هم صدق ميكنه! بچه هاي عزيز من واقعا نگاه كنيد كه رفتار و كردار شما در طول روز با ديگران و حتي خودتان، پاك و منطبق با عدالت است؟! واقعا توي كارهامون ظلم و ستمي به ديگران روا نمي كنيم؟!" و رو كرد به من و ادامه داد: "پسرم جواب سوالت رو فهميدي؟"

گفتم: "بله، كاملا!" و پدر بزرگ همان لبخند زيباي هميشگيش را به من هديه داد.

 

بعد از اين صحبت پدر بزرگ و پنيكوت مشغول بازي شطرنج شدند و از هر دري سخني گفتند و من هم باز به سروقت گرامافون مورد علاقه ام رفتم.

نزديك هاي غروب بود كه پس از يكروز پر بار، با پدر بزرگ خداحافظي كرديم و از خانه محبوب كودكي هايمان بيرون آمديم.

راستي كه افرادي مثل پدربزرگ، گنجينه هاي پرگوهري براي ديارمان هستند. خداوند يار و نگهدار همه ي مو سپيدان فرزانه ي ديارمان باشد.


درباره

نباطستان كجاست؟ نباتي ها چه كساني هستند؟ چرا نباطستان؟ چرا نباتستان نه؟
امروز همه نباتي شده ايم، فقط تعداد اندكي هستند كه هنوز نباتي نشده اند. در اين ديار نباتي اتفاقات زيادي خواهد افتاد. اگر مايل به دانستن جواب اين سوال ها هستيد هر ماه يك بار به نباطستان سر بزنيد تا علاوه بر جواب اين سوال ها، از جريان هايي كه براي بابا آدم و دوستش پنيكوت(Penikot)، اتفاق مي افتد با خبر شويد.
چگونه؟
در خبرنامه نباطستان عضو شويد، خبر به روز شدن نباطستان از بابا آدم.

دوستار نباتي شما بابا آدم!

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

پیوندها

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar



کد موسیقی در نایت اسکین